پشتش سنگين بود و جاده هاي دنياطولاني,مي دانست كه هميشه جز اندكي از بسياررا نخواهد رفت.آهسته آهسته مي خزيد,دشوار و كُند،و دور ها هميشه دور بود.سنگ پشت تقديرش را دوست نمي داشت و آن را چون اجباري سخت بر دوش مي كشيد.پرنده اي در آسمان پر زد, سبك,وسنگ پشت رو به خدا كرد و گفت:اين عدل نيست,اين عدل نيست.كاش پشتم را اين همه سنگين نمي كردي,من هيچگاه نمي رسم.هيچگاه .و در لاك خود خزيد,به نيتِ نا اميدي.خدا سنگ پشت را از روي زمين بلند كرد.زمين را نشانش داد.كره اي كوچك بود,و گفت:نگاه كن ابتدا و انتها ندارد,هيچكس نمي رسد.چون رسيدني در كار نيست.فقط رفتن است.حتي اگر اندكي. وهر بار كه مي روي,رسيده اي,و باوركن آنچه بر دوش توست,تنها لاكي سنگي نيست,تو پاره اي از هستي را بر دوش مي كشي پاره اي از من را.خدا سنگ پشت را بر زمين گذاشت.ديگر نه بارَش چندان سنگين بود و نه راههاچندان دور.سنگ پشت به راه افتاد و گفت رفتن,حتي اگر اندكي,و پاره اي از او را با عشق بر دوش كشيد.
ای اشتیاق پنهان در پس تردید،
اشتیاق بودنت و تردید شاید روی گرداندنت.
این چه معمایست؟
ای خانمان بر انداز نگاهت از پس پردهء باید و نبایدها.
استخوانهای کدام به دام افتادگانت را
از پس قرون بی سال و ماه
باید جست؟
تنگسیرم از مبادای لقمه نانی که
از دست تو باید
که آلوده ای به سبزی دستانت.
عن قريب که چرخشت بيآغازد،
جنگ تاک و آتش را،
از اين ديار خواهم گريخت،
به قاف نا ممکن ابروانت،
و به اعماق بحر الميت چشمانت
شاید آنجا بدانم که این چه معمائیست ؟
لبهای به سپیدی نشستهء من
بر پای خدایگان سرزمینت
به هر چه بادا باد ،مبادا که پایان پذیرد
مگر تو راه نشانم دهی
و تو در اندیشهء مثله این بی دست و پای افتاده به پایت
این چه معمائیست نازنین؟
(صبور)
بهتمامكسانیكه ديرگاهیاست
به عشقیتن درندادهاند,
چراكه ايمانخودراازدستدادهاند
اگر صخره در مسير رود نبود،
رود هيچ آوازی از خودسر نمی داد
مجموع همه عددهايی كه با آن
روزهای گنگ را مي شمارم
وارزش همه شعرهايی كه
بدون چشمهای تو
به خانه مي آيم ومي دانم, ساز تمام ساعتها, به نام تو كوك مي شود
پس به دل نگير، ديدي اگر بي خداحافظي از تو دور شدم
قرار نيست در كوچه هاي بعد از غروب, با تو نباشم
تا فرداو تا فرصتهاي بعد به تو فكر مي كنم , تا عمر نيمكت چوبي
وعابراني كه شبيه تو مي گذرند , واگر نه اين تقويم تا ابد ورق نخواهد خوردو افسوس رفتن را بخورم تا بماني و افسوس ماندنت را.
بالاخره روزي ياد خواهم گرفت كه زبان در كام گيرمتو به من اشاره مي كني ؛
اشاره نمی توانم.
من،برای آنكه چيزی ازخودبه توبفهمانم،جز چشمهايم چيزی ندارمبه آن ستاره اي كه هزاران هزار سال
ازانجماد خاك ومقياس هاي پوچ دور است وهيچكس
درآنجا از روشني نمي ترسد
راز تنهايي آدمها را از كدامين پنجره بپرسم ،باور كنيد به نجابت اسب شك كرده ام .
آه راستي قبل از همه يك جرعه سلام, يك جرعه نگاه به سلامتي